تبليغاتX
sazaraza




ممد نبودی ببینی

شهر آزاد گشته...

ممد

نیستی ببینی خون یارانت اینروزها پایمال گشته...

ممد

چه خوب که نیستی و نمیبینی ما را!

امیدم گشته نا امید بعد از هجر تو...


پ.ن۱:چشم هزاران شهید به اعمال ما دوخته شده است...

پ.ن۲:دلم تنگ است...

دلم بیزار از این دنیای صد رنگ است...

دلم مردان مرد می خواهد...!


برچسب‌ها: 3 خرداد, دفاع مقدس, آزادی خرمشهر




+ نوشته شده در : چهارشنبه 3 خرداد1391تاریخ21:31 نویسنده زهرا |


گذشت


هر کار میکنم که درست شه نمیشه

هر بار میخوام بگذرم نمیتونم...

گذشتن از خود خیلی سخته...

خیلی...

کاش کمی مثل قبلترها بوی آسمان میدادم

کاش اینقدر خاکی نبودم

اینقدر زبان نفهم!

کاش خدا...





+ نوشته شده در : چهارشنبه 3 خرداد1391تاریخ20:59 نویسنده زهرا |


دیجیتال یا آنالوگ؟


سر کلاس بحث سر الکترونیک دیجیتال و آنالوگ بود

دکتر لطفی گفت همه عالم آنالوگ است

دیجیتال را ما آدمها به وجود آوردیم برای آسان شدن کارهایمان

(دنیای دیجیتال یعنی دنیای صفر و یک ها

دنیای سفید یا سیاه و دیگر هیچ!)

.

.

.

یکی هست که به من همیشه میگوید تو صفر و یکی!

.

.

.

شاید همین که دیجیتالم باعث میشود با دنیا نسازم

خدایا

نظر تو چیه؟!





+ نوشته شده در : سه شنبه 26 اردیبهشت1391تاریخ18:51 نویسنده زهرا |


من...


من قوی هستم

چون خدا رو دارم

چون میخوام خوب باشم

چون نمیخوام تکراری باشم

قصه تنهاییم همیشگیست

قصه بلندپروازی هایم

قصه نگنجیدن در حصارهای دنیا

دختری سرکش،مغرور و جنگجو

این منم خدا

مخلوق تو

عاشق تو

دلتنگ تو

خدا

روح من بینهایت میخواهد

پرواز میخواهد

روح من آرامش مطلق میخواهد

خدا

این منم

زهرای تو

دلتنگ تو...

دارم نابود میشم

دود میشم

بذار آتیش این دوری تموم شه

خودم دیدم همین نزدیکیایی

نذار عمرم با جون کندن حروم شه

نذار خدا

باشه؟!





+ نوشته شده در : سه شنبه 26 اردیبهشت1391تاریخ18:42 نویسنده زهرا |


آرامش مطلق


رفته بودیم شمال

نمک آبرود

تله کابین

مه

ارتفاع هزار متری اززمین

دور از آدمها

باد میومد

صدای برگ درختایی که خیلی با آدمها همنشین نبودن اونقدر دیوونم کرد که میخواستم همونجا بشینم و بزنم زیر گریه

همونجا بشینم پیششون و باهاشون ذکر بگم...

خدایا کاش همیشه همینقدر نزدیک بودی

کاش همیشه همینقدر میفهمیدمت

کاش...

خدایا هیچوقت اون لحظه ها یادم نمیره...

لحظه هایی که دور از آدمها و دنیاشون تازه فهمیدم چقدر دنیا قشنگه...

خدا...

دلم برات خیلی تنگه...

خیلی تنگ...

از دنیای بعد از مرگ میترسم

از دنیایی که به دست خودم ساختم

دنیای ساخته آدمها قشنگ نیست

کاش تو دنیامو بسازی

و زودتر منو ببری پیش خودت

ای آرامش مطلق

ای زیبایی مطلق

دلم آرامش میخواد

ثبات

خدا...

دلم سفر ابدی به سوی خودت رو میخواد...

من دنیای خدایی رو میخوام

من از دنیای آدمها بیزارم...





+ نوشته شده در : سه شنبه 26 اردیبهشت1391تاریخ16:5 نویسنده زهرا |


یکی بود


یکی بود...

یکی بود آنقدر مهربان و پاک که هنگام مرگ هم نگران بود...

نگران اینکه نکند نامحرمی حجم بدنش را ببیند

نگران اینکه نکند بدنش سدی شود برای بندگی کسی

سدی باشد برای آرامشش...

نکند که حجم بدنش حواس کسی را پرت کند!

 

یکی هست...

یکی نه!

خیلی ها هستند اینروزها

که حجم بدنشان

که موهایشان

که  صدایشان

که  طرز راه رفتنشان

که...

همه و همه ی وجودشان سد است برای خیلی ها!

خودشان را تباه میکنند و با خودشان خیلی ها را پایین میکشند...

 

اینروزها نامهربانی بیداد میکند در شهرمان زهرا جان...

کاش نبینی ما را!!!


برچسب‌ها: حضرت زهرا, حجاب, مهربانی, پاکی




+ نوشته شده در : چهارشنبه 6 اردیبهشت1391تاریخ21:59 نویسنده زهرا |


اردیبهشت


وقتی بارون میاد عاشق ترم...

وقتی بارون میاد انگار دستای مهربونت خیلی بهم نزدیکن

اینقدر از عشق پر میشم که فقط دلم میخواد داد بزنم و صدات کنم

که اینقد قشنگی

که اینقد لطیفی

که...

این همه زیبایی اردیبهشت منو یاد تو میندازه

یاد همه قشنگی هات...

یاد همه مهربونی هات...

میشنوی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!


پ.ن:اینروزها وقتی نفس میکشم نمیتونم یادش نباشم

دلم میسوزه براش

برای خدایی که اینقدر قشنگه و این همه زیبایی رو آفریده با بنده های ناشکری که چشاشونو بستن(مثل خودم)و فقط زشتی های خودشونو میبینن!

کاش هوا همیشه اینجوری باشه تا من حالم خوب باشه!

کاش پشت اینهمه زیبایی ببینمش...

این همه زیبایی که  فقط جلوه ی کوچکی از مهر و محبتشه...

پ.ن:چقدر ظریفی

چقدر لطیفی

چقدر خدایی...





+ نوشته شده در : سه شنبه 5 اردیبهشت1391تاریخ10:56 نویسنده زهرا |


آدم


اینروزها...

اینروزها گم شده ام در میان آدمها...

احساس خفقان میکنم...

چقدر زمین قشنگ و آرام بود اگر انسان نبود!


پ.ن:خدایا نمیشود کمی از آنچه تو میدانی و ما نمیدانیم به من هم بگویی تا بدانم چرا

چرا ؟

این خون ریز فاسد را...

خدا...





+ نوشته شده در : سه شنبه 22 فروردین1391تاریخ2:18 نویسنده زهرا |








+ نوشته شده در : دوشنبه 7 فروردین1391تاریخ23:24 نویسنده زهرا |


برای تو


بعضی از محبت ها هست که انگار هرکار بکنی از دلت بیرون نمیرود...

که هر کار بکند باز هم از دلت بیرون نمیرود...

.

.

.

 

آخر از جنس محبت هاییست که خدا بین آدمها قرار میدهد!


پ.ن:فقط برای تو آرمان من...

آرزو میکنم خدا برای خودش انتخابمان کند...

و نه تو در لباس دامادی

و نه من در لباس عروسی...

که در خون تپیده و پرپر

در کنار هم

و با هم

به سوی خدایمان پربکشیم

و این ،خاطره انگیزترین روز زندگیمان باشد!

و داستانمان عاشقانه تر از لیلی و مجنون در تاریخ ثبت شود...

آرزوست آقای آرمان!

سخت نگیر

منم و آرزوهایم...

منم با تمام آرمانگرایی های به ظاهر بچگانه ام...

این منم آقای آرمان!

زهرای تو...

پ.ن:برایت نوشتم تا بدانی چقدر دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت...

نوشتم که اگر برنگشتم گاهی به من سر بزنی و بدانی از آنسوی هستی جز خدا یک نفر دیگر هم

 هست که همیشه نگران توست...

و آرزویش شادی و سعادت و خوشبختیت...

حلالم کن همسفرم تا بهشت...

حلالم کن مرد دنیا و آخرتم...

پ.ن:اصلا اینجا رو میخونی حاج آقا؟!!!!





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ22:42 نویسنده زهرا |


میروم...


بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است.

حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌

طلب...

گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌

بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟

مي‌روم، بايد رفت؛

در خون‌ تپيده‌ و پرپر...

سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد...

هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.

راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را

هم‌ باد برده‌ است!

مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت.

مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است...

بدرود،

قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته،نشاني‌ ندارد...
 
 

پ.ن:بازهم من روسیاه را احضار کردند...

مجال ماندن نیست!

اگر برنگشتم هروقت به اینجا رسیدید فاتحه ای نثارم کنید و اگر برگشتم...

پ.ن۲:حلال کنیدرفقا...

عاطفه ی من که هیچ وقت لیاقت محبتت را نداشتم اما بی نهایت دوستت داشتم رفیق آسمانی!

ریحانه ی خدا که شایدآشناییمان کوتاه مدت است اما انگار حرفهای نگفته ام را میدانی و میفهمی...

ممنون بابت بودنت...بابت تمام مهربانی هایت...

فرحناز با گذشتم که هیچوقت دوست خوبی برایت نبودم

که هیچوقت نتوانستم آنگونه که دوست داری باشم

دوستت دارم رفیق روزهای بیقراری من!

و همسفرم...

حلالم کنید ودعایم!





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ17:50 نویسنده زهرا |


برای فاطمه


فاطمه گفت برایم بنویس... 

فاطمه ای که قرار است ۱۸ ساله شود... 

و من مانده ام چه برایش بنویسم!

فاطمه ای که شاید اوباید برایم بنویسد اینروزها

اینروزهایی که من حرفهایم تمام شده است و حالا به این نتیجه رسیده ام باید بیشترگوش کنم

اینروزهایی که دلم برای خودم تنگ شده است وآرزو میکنم خدا یک بار دیگر آتش عشقش را دردلم شعله ور کند

اینروزهایی که فکر میکنم با گذشتنشان انگار بیش از اینکه نزدیک شدن به مرگ را احساس کنم،جلوه های دنیایی چشمانم را می زنند

اینروزهایی که دلم با اینکه می داند دنیا جای ماندن نیست قرار میخواهد و سکنی گزیدن

بیچاره غافل شده است ازآن عهد ازلی...

بیچاره زنگارهایش نمی گذا رند ببیند وسعت هستی را

مدام نق میزند

مدام غر میزند

به تمام آنچه می بیند

وفکر میکند اینها تمام آنچه هست هستند...

فاطمه!

اینروزهای پاکی را قدر بدان

اینروزهای رهایی را قدر بدان

روزهایی که هیچ چیز وهیچکس تو را به ماندن نمیخواند...

روزهایی که دلت به وسعت هستی است و مانند دل کوچک من مدام نمیگیرد...

فاطمه دریا باش!

به وسعت همه ی دنیا تلاطم داشته باش و لحظه ای از تکاپو دست برمدار

که سکون مرگ توست!

موجیم و وصل ما

از خود بریدن است

ساحل بهانه است

رفتن رسیدن است

شهادت نصیبت

خواهر کوچکت زهرا





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ17:37 نویسنده زهرا |


امروز صبح


امروز صبح هرکار کردم که زود پاشم هیچ دلیلی پیدا نکردم...

.

.

.

این روح سینوسی فرکانس بالای من راه چاره ش فقط یه یکسوسازه تمام موجه!

آخ که چقدر باحال میشد میتونستم مدارشو سر راه روحم بذارم...





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ12:21 نویسنده زهرا |


دنیا


فنا

نیستی

ناپایداری

...

خدا من هستی میخوام

من ثبات میخوام

...

خدا من این دنیارو نمیخوام

ای بابا!

چه گیری کردم ها!!!


پ.ن:قابل توجه خدا

خودت که در جریانی خداجون من قاطی کردم

مثل خیلی وقتای دیگه

ناراحت نشو از دستم

فقط نگاتو ازم برندار!

لطفا!

با تشکر فراوان





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ0:43 نویسنده زهرا |


خوابیدن با خدا


دیشب تنهایی تو اتاق خوابم نمیبرد

همون ترس بچگانه از جن و ...دوباره اومده بود به سراغم

سوره یس رو گذاشتم و سعی کردم با صداش بخوابم

صبح قبل از اذان در حالی بیدار شدم که داشتم با قاری قرآن میخوندم...

خیلی حس قشنگی بود!

انگار تمام شب قرآن خونده بودم!!!!





+ نوشته شده در : سه شنبه 23 اسفند1390تاریخ0:38 نویسنده زهرا |